خرید بک لینک
وقتی میگه: "من هستم"، اولش فکر می کنی: "خب حتما داره راست میگه"... بعدش اوضاع تغییر می کنه... با خودت میگی: "خب حتما مشکلی واسش پیش اومده که نیست؛ باید درکش کنم" بعدتر میگی: "خب یه فرصت دوباره خواسته... بی توجه بوده بهرحال... شاید باید بیشتر درک بشه و شاید نیاز به کمک داره... شایدم هنوز باورم نکرده... یه فرصت دوباره..." ... . . . و سرانجام روزی میرسه که وقتی میگه: "میخوام یه بار دیگه شروع کنم به بودن"، با خودت میگی: "بیخیال بابا جان... بیخیال این "بودن" ها!" بعد مطمئن تر از همیشه "نبودن" رو انتخاب می کنی و بدون اینکه چیزی بگی راهتو میگیری و میری... + وای به روزی که باور کسی رو نابود کنیم...

برچسب: بودنهایی,نبودن,مانند,است, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:44

"خیلی دعوتی داشتن"! این جمله ایه در تکریم مراسم عروسی که من معمولا از اونایی که رفتن و می خوان منو در جریانش قرار بدن می شنوم! چی ه این مساله جذاب و قابل افتخاره؟! واقعا نمی فهمم چرا باید تعداد مهمانهای یه میزبان انقدر با آب و تاب و جذابیت مطرح بشه؟! یعنی اگه تعداد مهمونا کم باشه بده؟! دقیقا داستان چیه؟! آخه رومم نمیشه از خودشون بپرسم... برم بگم چی؟ بگم چرا وقتی داری میگی: "خیییلی مهمون داشتن"، قیافه ت اینجوری میشه؟؟؟!!! یجوری که انگار مساله ی قابل تحسینیه؟! واقعا کم بودن مهمونا م به همین اندازه مایه ی سر افکندگیه؟! نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:3 توسط یکی که دوست دار

برچسب: نکات,مهم؟, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:44

میگن قراره طلاق از شناسنامه ی خانوما حذف بشه! البته بشرط بکارت!!! این کار چه ضرورتی داره بنظر شما؟ یادمه اون روزی که داشت در مورد پسره باهام حرف میزد، گفت: "فقط یه مشکلی داره! البته مشکل که نه؛ یعنی یه بار قبلا عقد کرده" بعد سریع ادامه داد: " البته شناسنامه شو عوض کرده هاااا"!!!!!!! راستش همینجا یه علامت سوال برام ایجاد شد و بفهمی نفهمی یه امتیاز منفی واسه اون بنده خدا! آقا داماد (!) چرا فکر کرد این مساله انقدر باید برای من مهم باشه؟! یا واسه ی هر دختر دیگه ای! نه که واسه هیچ دختری مهم نباشه ها! خودم میدونم بعضیا یا در واقع خیلی ها به این مسائل اهمیت میدن... ولی من کاری با "همه" ندارم.

برچسب: کوتاهی,فکری, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:44

ترسیدم که دوباره دلتنگیمو براش بگم... مبادا با خودش فکر کنه هر چقدر دیدارها بیشتر باشه، دلتنگی هم بیشتره... مبادا پی ببره به این حقیقت... مبادا به فکر چاره بیفته و دیدارها کمتر بشه... .. . . + کاش میشد بعضی هارو ۶ دانگ به نام خودمون کنیم! نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:36 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: دلتنگی,های,تنگ, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:44

.. . از این "بودن" هایی که تار و پودشون بوی "نبودن" میده! .. . تو هم همینجوری "هستی"! . . . نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:33 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: هستی,ولی,نیستی, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:44

گفتی: " ... اگه اونجا که باید باشی نبودی، اگه رو اعصاب بودی، اگه حال به هم زن، اگه نمک روی زخم، اگه مسبب سرزنش هر لحظه آدم؛ کلا نباش..." چقدر راست گفتی... من م از وقتی که به این نتیجه رسیدم و کسانی که بودنشون "بودن" نبود رو حذف کردم، آرومترم... + اگه کسی با بودنش، با فرم بودنش، با جنس بودنش، حالتونو بد می کنه و آرامشتون رو سلب، رواست که در مورد حفظ اون رابطه بیشتر با خودتون فکر کنین و به نتیجه ی قطعی برسین... اگه بارها و بارها کیفیت اون رابطه رو آزمودین و نتیجه منفی بود، دور اون رابطه رو قلم قرمز بگیرید که جز فرسایش روح چیزی براتون نداره... تجربه ی شخصیمه... و من الله التوفیق! :) نوشته شده

برچسب: موافقت,های,وبلاگی, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:44

این طبیعیه که ما آدمها روش مختلف و متفاوتی برای زندگیمون داشته باشیم... چون هیچ دو آدمی کپی هم فکر نمی کنن و یا فکر هم رو کپی نمی کنن! در واقع هرچه به جوانی نزدیک میشیم شروع می کنیم به انتخاب استایل زندگی منطبق با سلیقه و روحیه ی خودمون و هرچی بیشتر میگذره این عادت و این روش قوی تر میشه... حتی تو یک خانواده هم ممکنه دوتا برادر، دوتا خواهر، مادر و بچه ها، پدر و بچه ها روش زندگی کردنشون باهم متفاوت باشه! از جزئیات حرف میزنم... فرضا شاید من معتقد باشم که باید هر بار تعداد کمی از هر نوع میوه خرید که استرس پوسیدن و خراب شدنشون رو نداشته باشیم ولی پدرم یا مادرم نه... یا فرضا من معتقد باشم که وایتکس

برچسب: استقلال, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:44

بهش گفتم... در تمام مدت بهت زده و ساکت بود... هرگز فکر نمی کرد روزی از من چنین حرفی بشنوه... اونقدری میشناسمش که بگم: "مطمئنم جدی نگرفته"... ولی روزی که تصمیمم اجرایی بشه چاره ای نداره جز باور کردنش... .. . . نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:25 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: عجایب, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:44

گل سرفه کرد... و بعد گفت: "دست دست نکن دیگر... این کارت خلق آدم را تنگ می کند... حالا که تصمیم گرفته ای بروی، برو!" این را گفت چون نمی خواست شازده کوچولو گریه اش را ببیند... نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 14:6 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: برو, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:44

امروز از صبح تا ظهر قلم به دست بودم و داشتم به خیالم وظیفه م رو انجام میدادم... سهم خودم در قبال دفاع از انسانیت و دفاع از حقوق مدنی زنها... نوشتم و خط زدم... نوشتم و خط زدم... هنوز هم جای کار داره و باید ادیتش کنم... دیشب تا ساعت ۳ بیدار بودم و می نوشتم... یعنی ساعت ۱۲ دراز کشیدم که بخوابم... ولی نشد... واژه ها تو سرم شیطنت می کردن... پا شدم چراغو روشن کردم و نوشتم... امروز با خودم فکر می کردم خوشبحال این زنهایی که نه به این چیزها فکر می کنن و نه براشون اهمیتی داره... نه به حق طلاق فکر می کنن نه به خشونت کلامی علیه زنان، نه تبعیض های قانونی و قوانین ضد زن...... . . سرخوش سرخوش به شوهر داری

برچسب: سری,حزن,های,زنانه, نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:44

- چرا ازدواج نمیکنی؟ آدم باید زودتر سر و سامون بگیره... + من پای باورها و اصولم ایستادم که هنوز مجردم و هرگز اصولم رو فدای عرف نمیکنم... تو چی؟! باورهات تو رو به این سمت برد یا ازدواج کردی که از قافله جا نمونی؟! اصلا اصل و اصولی داری برای خودت؟!!! --------------------------------------- بپذیریم که د

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:01

همین دو سه شب پیش بود که وقتی چراغو روشن کردم، چشمش افتاد بهش: - وای! چقد خوشرنگه این مانتوت... + آره... دو رنگشو خریدم... خیلی دوسشون دارم... هم خنکن هم خوشرنگ... قیمتشم خوب بود... آدرسو بهش دادم و قرار شد بره هر دو رنگشو بخره... امروز پیغام داد: رفتم خریدم... البته فقط یکیشو... اون رنگشو نذاشت بخر

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:01

دختره اومده دایرکت زده: - علی نژاد رو تبلیغ می کنین؟! + علی نژاد نیازی به تبلیغ نداره که! :) هدف متن بود نه شخص! :) - تبلیغ تبلیغه چه شناخته شده باشه چه نباشه متن هم از همون ذهن میاد! + من با متنش مشکلی ندارم عزیزم* - عرض نکردم مشکل دارین یا نه. سوالی بود که به جواب رسیدم. وقتتون خوش + موفق باشید* .

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:01

دیشب پیغام داد: (( حرفهای امروز منو بذار بحساب خستگی... به اندازه ی همه ی نفسام همیشه دوست خواهم داشت )) جواب دادم که: (( به حساب خستگی نمیذارم... چون فقط واسه خستگی نبود... حرف دلتم بود... بعدشم با فرض اینکه من بذارم بحساب خستگی، اونایی که صداتو شنیدن هم میذارن بحساب خستگی؟! )) + بنظرم دو نفر که

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:01

امروز یه رفتار بد دیدم که با یه رفتار بد جواب دادم! دارم فکر می کنم چه روش بهتری میشد داشت؟ حتما باید راه بهتری هم باشه... .. . نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 15:26 توسط یکی که دوست داره انسان باشه...|

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:01

چشامو باز کردم و مات و مبهوت به روبروم نگاه می کردم... طعم تلخ خوابی که دیده بودم، بیشتر شوکه م کرده بود! خواب دیده بودم فسقل خان رفت... برای همیشه... و این غم باعث شد فشار سنگینی روی قبلم احساس کنم...حتی مواجهه با واقعیت، بعد از بیداری هم دردش رو کم نکرد... + بعدازظهر بی خبر فسقل خان رو آورد و

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:01

همینجوری که وسط هال با گاوش بالا و پایین میپرید صداش کردم: + کاش یه گاو بادی سایز خودم(!) داشتم که من م میتونستم گاوسواری کنم مثل تو! از حرکت ایستاد و نگام کرد... - اینو همه سوار میشن... تو م میتونی... با تردید به گاوه نگاه کردم: + بعید میبینم... خیلی کوچولوئه! زانوهام میره تو چشام احتمالا! با تعجب

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:01

+ میتونی مثل قبل دوسش داشته باشی؟! ++ نمیدونم! پ.ن: بنظرم یه چیزایی وقتی تغییر کنه دیگه تغییر کرده... پلاسکو دیگه نیست! حتی اگه یکی عین همون رو بسازن، باز هم "پلاسکو دیگه نیست"! چون پلاسکو همونی بود که از بین رفت! این فقط شبیه پلاسکوئه! نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 23:49 توسط یکی که

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:01

آدم چرا باید جایی بمونه که نیازی به بودنش نیست؟! .. . . باید بره... به جایی که به بودنش نیاز باشه! یا خودش به اونجا بودن نیازمند باشه... این مساله خیلی پیچیده ست! گاهی نیازت به بودن در یک رابطه، ارتباط مستقیم داره به نیاز طرف مقابلت به اون بودن! وقتی نیاز اون تموم شه، وقتی دیگه نباشه، نیاز تو م

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:01

از مردهایی (اصولا آدمهایی!) که میگن بخاطر موقعیت شغلیم این کارو بکن، اون کارو نکن، چادر سرت کن، آرایش نکن، یا حتی آرایش بکن، اینو بپوش، اونو نپوش، و ... باید ترسید! اینا علاوه بر خیلی مشکلات دیگه که این وقت شب حس بر شمردنشون رو ندارم(!)، اعتقاد و باور عجیبی به "تزویر" دارن و قطع به یقین تو مقاطع مخت

برچسب: نویسنده: باربد مقدم تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 4:01

صفحه بندی